محمد بن عبد الله بن عمر
129
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
غطفان ، درآمدند واز لشكر سيد ، عليه السلام ، بترسيدند . ولشكر اسلام نيز از ايشان انديشه كردند ، وبا مقابل يكديگر نشستند . وچون وقت نماز درآمد ، سيد ، عليه السلام ، با صحابه نماز خوف كردند ، چنان كه در فقه مذكور است . وچون از نماز فارغ شدند ، قوم غطفان برفتند وجنگ نكردند . ويكى از ايشان دعوى كرد كه سيد ، عليه السلام ، هلاك كند . وايشان در وى تقبّلها « 1 » كردند ، پس آن مرد ، كه در ميان مسلمانان آمد ومىگرديد ، به شكلى كه أو را نمىشناختند ، تا سيد ، عليه السلام ، را به خلوت بيند وهلاك كند ، پس سيد ، عليه السلام ، در موضعي ، خالى بديد وبنشست . وشمشيرى در كنار سيد ، عليه السلام ، نهاده بود . وگفت : اى محمد ، اين شمشير به من ده تا ببينم . بعد از آن ، مرد * شمشير بستد وبرخاست تا قصد سيد ، عليه السلام ، كند . به روى درافتاد ، برخاست وگفت : اى محمد ، از من نمىترسى ؟ فرمود كه نه ، خداى تو را رها نكند . ديگر قصد سيد ، عليه السلام ، كرد ، باز به روى درافتاد وشمشير از دست بينداخت « 2 » وشرمسار به نزد قوم رفت وحكايت كرد . پس حق تعالى به حفظ سيد ، عليه السلام ، منّت بر مسلمانان نهاد وآيت فرستاد : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ « 3 » . جابر بن عبد اللّه گفت : چون سيد ، عليه السلام ، از غزو ذات الرّقاع بازگشت ، اشتر من ضعيف بود وبازپس مىماندم ؛ تا سيد ، عليه السلام ، فرمود : اشتر فرو خوابان . چون فرو خوابانيدم ، عصا از من بستد ودو سه بار بر اشتر نهاد . پس فرمود : برنشين . برنشستم ، با ناقهء سيد ، عليه السلام ، مىرفت . وگفت : به من فروش به درمى . وگفتم : نفروشم . وهمچنين ، زيادت مىكرد ، تا به چهل درم بفروختم . ومطايبه مىفرمود وگفت : زن بكر خواستهاى يا شوهر كرده ؟ گفتم : شوهر كرده فرمود : أفلا جارية « 4 » تلاعبها وتلاعبك « 5 » . وفرمود : چون به نزديك مدينه رسيم ، در فلان منزل يك روز توقف كنيم تا زن تو خبر شود ، واز بهر تو جامهء خواب بيفشاند ومعطّر كند . وبايد كه در شب ، نيك به كار آيى . وچون
--> - نخله . دوم آن كه نام كوهى بوده است در نخله . سوم آن كه علمهاى مسلمانان از قطعات ( رقاع ) پارچه بسته شده بود . چهارم آن كه چون پاهاى مسلمانان را سنگ در راه فرسوده كرده بود قطعاتى از پارچه به پاهاى خود بسته بودند ( - سيره ، ص 724 ومتن عربى ، ج 3 ، ص 214 ) . ( 1 ) . ايشان گفتند : اگر تو اين كار بكنى ما چندين سر اشتر به تو دهيم ( سيره ، ص 719 ) . ( 2 ) . وشمشير از دست وى بيفتاد ( سيره ، ص 720 ) . ( 3 ) . مائده 5 : 11 . ( 4 ) . در أصل : هلا بكرا ( 5 ) . گفت : چرا زنى بكر نخواستى كه وى با تو ببازد وتو با وى ببازى ؟ ( سيره ، ص 721 ) .